تبلیغات
نوشته هام
هنوز می پرسم از خودم تو عشق ِ مون کی کم گذاشت؟!
چی شد کجای ِ قصه مون
کی پاتو قلب ِ مون گذاشت؟!
میدونی که با موندنت می تونی زیر و رو کنی یا اینکه با نموندنت
غرورم و نشون کنی
بخاطر ِ گذشته مون
نـــــــــــرو
همنفس ِ من یه جای ِ خالی عاقبت ِ عشق ِ من و توئه
رفتی از پیش ِ من روبروی ِ من
یه یادگاری از عکس ِ توئه
از عکس ِ توئه … از عکس ِ توئه
همنفس منه دست ِ خودم نیست هرجا که بری من باید بیام
من باید بیام
عادت ِ که یه عمر کنار ِ توئم
تو باید باشی تویه لحظه هام
تویه لحظه هام .. تویه لحظه هام




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 6 تیر 1395 توسط رضا

الهی دورت بگردم که هنوز من عاشقتم 
الهی دورت بگردم که هنوزم خاطراتت اذیتم میکنن 
اصن بگو ببیتم تو هم مثل من به یاد خاطراتمون هستی ؟
به یاد اون پاساژ لباس , اون سفره خونه سنتی که همیشه باهم ناهار میخوردیم
اصن رد میشی از کنارش مثل من قلبت میگیره ؟
اسم من یادت هست هنوز ؟
دلت برای من تنگ میشه ؟
راستی حقوقم خیلی زیاد تر شده دیگه میتونیم اون لب تاپی که خیلی دوسش داشتی رو راحت بخریم 
ماشینم عوض شده دیگه جای دوستات خجالت نمیکشی که من تورو با لگن میرسوندم 
اصن بخاطر این چیزا بهم خیانت کردی ؟
دوسال رد شده و هنوز نشده فراموشت کنم !!!
توهم بعد دو سال هنوز فراموش نکردی ؟
البته معلومه که فراموش شده ام 
اونی که اومد جام انگار خیلیییییییییییی از ما بهترون بود 
خیلی زیاد 



نوشته شده در تاریخ جمعه 28 خرداد 1395 توسط رضا

فروغ - رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

 

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا
 با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
 رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
 از بستر وصال به آغوش سر هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 18 اسفند 1394 توسط رضا
این روزها تنها خاطرات تو به یادم می اید 
این روز ها خیابان های باران زده ی سرد زمستان به یادم می آید 
همان خیابانی که باهم دعوا میکردیم
همان خیابانی که باهم خندیدیم
تک تک مغازه هایی که باهم رفتیم 
لعنت به تو وخاطراتت 
یک سوال فقط جوابش را نمیدانم که باید بدهد وقتی تو دیگر نیستی ؟
وقتی تو دیگر حتی نمیدانی من در کدام خیابان برای تو گریه کردم 
وقتی حتی یادت نمی اید کسی به اسم من هم در زندگی تو بوده 
تا یادم نرفته سوالم را بپرسم 
آن همه عشقی که بین ما بود چه شد ؟



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 آبان 1394 توسط رضا


یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی

در انتهای خود به قلب  زمین میرسد

و باز می شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کردیم

سرشار می کند .

و می شود از آنجا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست.

  

من از دیار عروسک ها می آیم

از زیر سایه های درختان کاغذی

در باغ یک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصومیت

از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا

در پشت میزهای مدرسه ی مسلول

از لحظه ای که بچه ها توانستند

بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند

و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.

 

 من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم

و مغز من هنوز

لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را

در دفتری به سنجاقی

 مصلوب کرده بودند.

 

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

قلب  چراغ های مرا تکه تکه می کردند.

وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا

با  دستمال تیره ی قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی  که زندگی من دیگر

چیزی نبود ، هیچ چپیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم ، باید، باید ،  باید

دیوانه بار دوست بدارم.

 

یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو

آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش

معنی کند

 

از آینه بپرس

نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو می لرزد

تنهاتر از تو نیست ؟

پیغمبران ، رسالت ویرانی را

با خود به قرن ما اوردند

این انفجارهای  پیاپی،

و ابرها مسموم ،

آیا طنین آیه های مقدس هستند؟

ای دوست، ای برادر ، ای همخون

وقتی به ماه رسیدی

تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.


همیشه خواب ها

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند

من شبدر چهارپری را می بویم

که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست

آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک  شد جوانی

من بود؟

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام

بگویم؟

 

حس می کنم که وقت گذشته ست

 می کنم که " لحظه" سهم من از برگ های تاریخ ست

حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان

من و دست های این غریبه ی غمگین

 

حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

 

حرفی به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم .




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 مرداد 1394 توسط رضا
(تعداد کل صفحات:30)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ
من به تنگ آمده ام از همه چیز بگذارید هواری بزنم ... - فریدون مشیری -

facebo0k : www.facebook.com/reza.namzi
instagram : rezanamazi73

می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین نقطه دنیا بشوی

ساده نگذشتم ازین عشق ... خودت می دانی ...

من زمین گیر شدم تا تو ... مبادا بشوی

آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد :

چوب ما را بخوری ورد زبان ها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم ، کاش ... تو دریا بشوی

دانه برفی و آنقَدر ظریفی که فقط ...

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره عشق تو را هیچ کسی باز نکرد

تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از " وامق " و " مجنون " شده است

می توانی عذرا باشی ... لیلا بشوی !

می توانی فقط از زاویه یک لبخند

در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی

بعد ازین ، مرگ ، نفس های مرا می شمرد

فقط از این نگرانم ... که تو تنها بشوی

- مهدی فرجی -

كد آهنگ جدید

پخش موزیك آنلاین

نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
آمار سایت

كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


قالب وبلاگ