تبلیغات
نوشته هام - داستان عاشقانه فوق العاده زیبا
بخووووونید اشک من ک در امد . ارزش خوندن داره
. دستش را به سوی پسر جوان دراز کرد:
_آقا میشه کمک کنید?
پسر نگاهی به دختر انداخت و با لبخندی موذیانه گفت:
_اهل حال هستی??
دختر که تا ان روز کارش فقط گدایی بود با تعجب پرسید :
_یعنی چی??
پسر خنده ای سرداد و گفت :
_هیچی بیخیال...اره بهت کمک میکنم فقط یه مشکلی هست
_چی??
_من پولامو خونه جا گذاشتم خونمون همین نزدیکه همراه من بیا
دخترک ساده هم به همراه پسر راه افتاد و وارد خانه ای شد که چندین پسر جوان دیگر نیز در انجا مشغول دود و دم بودند.پسر که پشت دختر ایستاده بود دستمالی از جیبش در اورد و جلوی دماغ دختر گذاشت ،اورا ارام روی زمین خواباند و...
(از زبان فاطمه)چشمامو که بازکردم. لخت روی کف اتاق افتاده بودم.کیفی کشیدم و گفتم:
_با من چیکار کردی?
یکی از پسر ها دود قلیون را از دهانش بیرون داد و گفت:
_هیچ فقط دیگه دختر نیستی.
همونطور که گریه میکردم لباس هامو پوشیدم و از اون جهنم بیرون زدم.دلم میخواست از اون شهر از اون کشور از اون ادما دور بشم...دلم میخواست بمیرم میدونستم که دیگه زندگیم تمومه .خودمو یه موجود بی ارزش فرض میکردم.رفتم پیش دوستم عاطفه و همه چیز رو براش تعریف کردم.عاطفه که تا اون موقع بهت زده نگام میکرد دستمو تو دوستاش گذاشت:
_فاطی جونم ای کاش میتونستم کمکت کنم عزیزم.ولی چیکار کنم که کار از کارگذشته
سرمو انداختم پایین حق با اون بود.عاطفه گفت:ولی گلم من یه فکری دارم
_چی??
_خب...خب حالا که همه چی تموم شده
_خب
_خب اینکه...چیزه...یعنی
_بگو دیگه اه
_خب فاطی تو که دیگه دختر نیستی عزیزم پولی هم که برای زندگی نداری.چطوره که برای زندگیت خب...همم... تن فروشی کنی??
بهت زده نگاش کردم نفهمیدم چی شد که دیدم جای دستم رو صورتش مونده بود.سرش داد زدم واز خونه اومدم بیرون.تو خیابون قدم زدم با خودم فک کردم.هرکاری کردم راهی جز چیزی عاطفه گفت نبود.ولی برام خیلی سخت بود.من که تا اون موقع یه تار موهام رو نامحرم ندیده بود نمیتونستم...
یه لحظه شیطون اومد سراغم:
_فاطمه کاریه که شده توهم که با بی پولی نمیتونی سر کنی درسم که نخوندی جای خواب هم که نداری و..و..و...تا اینکه بالاخره خودمو راضی کردم.همین موقع یه سانتافه جلوم ترمز کرد:
_خانوم میخوای برسونمت??
سعی کردم محلش نزارم.اومد بره که یاد حرف عاطفه افتادم.تمام جراتم رو جمع کردم و داد زدم:
_صبر کن وایسا...
از اون روز به بعد بود که منم شدم یه فاحشه.


(از زبان حمید)
اولین بار که دیدمش در خونه ی دوستم بود.تا منو دید خودشو جمعوجور کرد.یه سلام کوتاه کرد و رفت.از اون روز به بعد هفته ای تقریبا دوبار می‌دیدمش دیگه باهم آشنا شده بودیم و هرازگاهی سلام علیک کوتاهی میکردیم.یه هفته نشده بود که احساس کردم بهش وابسته شدم.به بهونه های مختلف میرفتم خونه دوستم تا ببینمش.وقتی میدیمش دست و پام رو گم.میکردم.تپش قلبم میرفت بالا.عاشقش شده بودم.دست خودم نبود ولی بدجور دوست داشتم ببینمش بعد ها از دوستم شنیدم که خدمتکار خونشه 21 سالشه و اسمش فاطمه ست.یه روز طبق معمول داشتم میرفتم خونه دوستم تا ببینمش.تصمیم گرفته بودم حرف دلمو بهش بگم.همین که درو باز کردم روبه روی در ظاهر شد انگاری میخواست بره بیرون:
_جایی میرید برسونمتون.
نگاه مظلومانه ای بهم کرد که تا عمر دارم فراموش نمیکنم.همونجا بود که برای اولین بار باهاش چشم تو چشم شدم.همونجا بود که فهمیدم چه چشمای قشنگی داره.سوار ماشین شد و راه افتادیم.مونده بودم چجوری سرصحبتو باز کنم که یه دفعه خودش گفت:
_ماشین خودتونه?
واینجوری شد که باهم هم صحبت شدیم.موقع رفتن شمارمو گرفت تا اگه کاری داشت باهام تماس بگیره.اون روز من رو ابرا سیر میکردم.خیلی خوشحال بودم...سومین ماه اشناییمون بود که بردمش یکی از بهترین رستوران های تهران که باهم شام بخوریم.مشغول خوردن بودیم که گفتم:
_فاطمه.راستش یه مدتیه که میخوام یه...یه حرفی رو بزنم که خیلی وقته تو دلمه راستش من از همون هفته اول که دیدمت...
تازه داشتم جراتمو جمع میکردم بگم که یهدفعه فاطمه دستشو گذاشت رو دهنمو اروم زمزمه کرد:
_منم دوستت دارم حمید
از اونجا بود که تونستم عشقمو به دختر رویاهام بدون خجالت ابراز کنم...فراموش کردم درمورد فاطمه بگم.دختره بسیار خوشتیپ وشیک پوشی بود چشمای درشت،پوست سبزه اخلاق پسرانش بود که منو دیوونه ی خودش میکرد.با اینکه بعد ها فهمیدم پدرومادر نداره اماتوزندگیش هیچی کم نداشت و همین برام جای سوال بود اما هیچوقت ازش نپرسیدم.خوشبختانه دوستی ما ازقشنگ ترین فصل سال(پاییز)شروع شد فصلی که منو فاطمه قشنگ.ترین تازه هامونو از هم دیگه داریم.
(از زبان فاطمه)فک کنم دوشنبه ساعت حدودا 8بود منو حمید تو پارک نشسته بودیم،هوا ابری بودخداخدامیکردم بارون بیاد.تا نیمه شب تو پار با حمید نشسته بودیم که یه دفعه اسمون یه برقی زدوبارون شدیدی گرفت.رفتیم رویکی از نیمکتا نشستیم از بس راه رفته بودیم کمرم درد میکرد خیلی اروم خودمو به حمید که درگیر گوشیش بود نزدیک کردم وسرمو گذاشتم رو شونش.یه دفعه از جا پریدوبهم نگاه کرد.خندمو قورت دادم:
_چیه؟خب خسته شدم
سرمو.بوسید :
_الهی قربونت برم خب منم که چیزی نگفتم
سرمو از رو شونش برداشتم ونگاش کردم:
_حمید
_جان حمید
_میخوام جیغ بزنم
یه لحظه با تعجب به من نگاه کرد.منتظر بودم دعوام کنه که گفت:
_یک...دو...سه
دوتایی اونقدر جیغ زدیم که صدا مون گرفت.حمید با خنده(همون خنده هایی که من دیوونش بودم)گفت:
_تو دیوونه من از تو دیوونه تر...
دستمو محکم گرفتو شروع کردیم زیر بارون دویدن...دوتامون شده بودیم موش آب کشیده.رسیدیم به چندتا دختر جوون که زیر بارون منتظر ماشین بودن.داشتم نگاشون میکردم که یهدفعه حمید رفت پیششونوگفت:
_کمک نمیخواید??
دخترا گفتن نه حمیدم برگشت پیش من.اون لحظه بدجورحسودیم شد.اخه حمید به اون دخترا چیکار داشت?این همه آدم چرا اون رفت کمک?
پشت کردم بهشو راه افتادم.با اینکه میدونست چرا ناراحتم داد زد:
_کجا داری میری!??
_به تو چه تو برو دخترا بهت نیاز دارن.چیکار به من داری
دستمو گرفت.دستمو محکم کشیدم و دویدم.دوید دنبالم.اونقدر دویدیم که بالاخره بهم رسید دستمو گرفت منم تعادلمو از دست دادمو 2تایی محکم خوردیم زمین.داد زد:
چرا اینطوری میکنی؟ چت شده
_به تو مربوط نیست تو برو دست به خیریتو بکن
_چی??برم چیکار??چی داری میگی?
_برو بابا
فاطمه!!!!!
_مُرد
_یعنی تو اینقدر حسودی??!?!?!
_آره هستم مشکلیه به سلامت
جمله ی اخروکه گفتم صدام میلرزید پشت کردم برم که یهو محکم از پشت بغلم کرد...نفسم بند اومد.حمید تا حالا اینقدر بهم نزدیکه نشده بود.داد زد:
_قهری که قهری ...غلط.میکنی بدون من بری.
چرخیدم و روبه روش ایستادم.چونمو گرفت وسرمو آورد بالا:
_اخه توله سگ...تو نمیدونی نباشی من دیوونه میشم??
_ببخشید
داشتم گریه میکردم حمیدم همونطور زیر چونمو گرفته بود و چشاش کم کم داشت قرمزمیشد.یه نفس عمیق کشیدمو محکم بغلش کردم.مدتها همینجوری هم دیگه رو بغل کردیم و همونجا با خودم قسم خوردم این شبو هیچوقت فراموش نکنم...
یک سال از دوستی منو حمید میگذشت و بالاخره تصمیم گرفتیم رسمیش کنیم.اون روز همونجای همیشگی با حمید قرار داشتم.انا دیر کرده بود تا اینکه بعداز2ساعت با چشمای خیسوصورت قرمز اومد سوار ماشین شدم و بغلش کردم:
_حمیدم...چی شده عزیزم.اتفاقی افتاده.به من بگو من زَنِ...
هنوز حرفم تموم نشده بود که یکی زد تو گوشم و با گریه گفت:گمشو پایین دیگه نمیخوام ببینمت
_حمید!!!!!
_گمشو بیرون گفتم
_چت شد یه دفعه??
از ماشین بیرونم کردو رفت و من همونجا با هزاران سوال بی پاسخ اشک ریزان وسط.پارک گریه میکرد...
(از زبان حمید)بالاخره قرار شد دوستیه منو فاطمه رسمی بشه.از ته قلبم خوشحالم.با اینکه از همه ی زندگی فاطمه خبر داشتم اما به اسرار مادرم مجبوری رفتم یه تحقیقی بکنم که ای کاش نمیرفتم.به اولین خونه تو.کوچشون که رسیدم در زدم.وقتی کارمو به صاحب خونه گفتم گفت که بیام داخل.نشستم و منتظر شدم تا شروع کنه:
_والا پسرم من الان نزدیک به 7 سالی هست که این دخترو میشناسم و تو محلمونه.از من به تو نصیحت دوراین دخترو خط بکش
_اِ چرا پدر جان??
_چراشو واقعا میخوای بدونی??
_بله ،برای همین اومدم
_این دختره خرابه پسرم.اصلا دختر نیست.اون اوایل که اومده بود تو محله هرشب یه پسر میومد خونش.تن فروشی میکنه و عوضش پول میگیره.تمام خونه زندگیشم با پول همین کار داره...
حرفاش که تموم شد انگار تازه از خواب بیدار شده باشم.باورم نمیشد.فاطمه ی من.خانومم.عشقم.همه ی زندگیم همچین دختری باشه.از جا پریدم و رفتم همون جایی که باهم قرار داشتیم...
از ماشین پیادش کردم و پامو گذاشتم رو گاز.میرفتمو با خودم حرف میزدم:
_فاطمه چرا?...من که بیشتر از جونم دوست داشتم...من که همیشه بهت میگفتم همه ی دنیام تویی چرا...تلفنم یه بند زنگ.میخورد ولی جواب نمیدادم.خودمو تو اتاقم حبس کردم.از عاطفه شنیده بودم فاطمه هم حالش خیلی بده و این چندروزه اصلا خودش نیست.گوشیمو برداشتم که دوباره زنگ بزنم  وحال فاطمه رو بپرسم که دیدم یه پیام اومده:
_سلام...حمیدم آقای گلم.میدونم دیگه حتی نمیخوای ریختمو ببینی.بهت حق میدم عزیزم.ولی به منم گوش کن.حمید من فقط 16 سالم بود که بهم تجاوز کردنو دخترونگیمو ازدست دادم اقا.16سالم بود که برای ادامه ی زندگیم مجبور شدم خودمو بفروشم.فقط 16سالم بود حمید ضعیف بودم احمق بودم.ولی بخدا فقط تورو دوست دارم عزیزم یادته بهت گفتم بدون.تو میمیرم حمید?یادته.گفتم هوام تویی بدون تو خفه میشم.اون شب تو پارک یادته که...نه ولش کن دیگه هیچی نمیگم.میدونم که دیگه برات مهم نیست.منم دیگه مهم نیستم.پس میرم عزیزم ولی یه خواهش برو همون جواهری ای که حلقه هامونو سفارش دادیم.بگیرشون.به جای من اونا رو دست عشقت کنو باهاش خوشبخت شو .راستی حمید بهم قول بده که وقتی مردم اصلا گریه نکنی آقا چون من نیستم که اشکاتو پاک کنم.بخند حمیدم بخند که من رفتم از دستم راحت شدی میدونم هفته دیگه تولدته منم کادومو پیشاپیش بهت میدم
گوشی رو پرت کردمو از اتاق دویدم بیرون.به دقیقه نکشید که حاویه خونش بودم.در طبق معمول باز بود دویدم داخل ولی دیر کرده بودم فاطمه غرق خون کف اتاق افتاده بود گردنبندی که بهش داده بودم.دستش بود.رفتم جلو داد زدم
_فاطمه...بیا من اومدم...اقات اومد خانومم...چشاتو باز کن عشقم بخشیدمت عزیزم بخدا بخشیدم.فاطمه خانوم...چرا چشاتو باز نمیکنی...چرا نمیخندی??از اون خنده ها که من دیوونشم...اصلا میخوای بریم بیرون?دوباره بدویم?
به زانو افتادم.سرشو گذاشتم رو پاهام.بوسیدمش.التماسش کردم بلند شه:
_فاطمه من اومدم.ببین من اینجام تورو جون حمید چشماتو باز کن...بوسیدمش نازش کردم ولی فایده نداشت فاطمه ی من رفته بود.فاطمه ای که هوام بود رفته بود...اونم برای همیشه...
حالا...
من...
40سالمه...
تنهام...
فقط خودم،با 2تا حلقه
و یه سقف پر از عکسای فاطمه
تنهای تنهای تنها


قدر عشقتونوبدونیدحتی اگه کثیف ترین ادم روی زمین باشه.
بخون اگه دوست داشتی انتقالش بده شاید چند ثانیه روت تاثیر داشت,


 چرا ما همیشه سر نماز خوابمون میاد؟    



     ولی تا ساعت سه شب برای دیدن یک فیلم بیداریم؟
     





   چرا هر وقت می خواهیم قرآن بخونیم خیلی خسته ایم؟     



    اما برای خوندن کتابهای دیگه همیشه سرحالیم؟     



    چرا اینکه یک پیام در مورد خدا رو رد کنیم انقدر راحته؟




          ولی پیام های بیهوده رو به راحتی انتقال می دیم؟





          چرا تعداد کسانی که خدا رو عبادت می کنند هر روز کمتر و کمتر میشه؟

         اما تعداد بار ها و کلوب ها رو به افزایشه؟          یعنی ارتباط با خداوند انقدر سخته !!!!!!؟؟؟    

     در موردش فکر کنید.         این پیام رو به دوستانتون هم بفرستید.



          99%شمااین پیام رونمیفرستید!!



          خدافرمودند:اگرمن رادرمقابل دوستانتان ردكنید,,,

من هم شمارادرقیامت ردخواهم كرد!        

 این پیام ارزش فرستادن داره

 ,,,, شایدفقط یه نفر به فكر فرو رفت !!!!!!!



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 27 آذر 1393 توسط رضا
درباره وبلاگ
من به تنگ آمده ام از همه چیز بگذارید هواری بزنم ... - فریدون مشیری -

facebo0k : www.facebook.com/reza.namzi
instagram : rezanamazi73

می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین نقطه دنیا بشوی

ساده نگذشتم ازین عشق ... خودت می دانی ...

من زمین گیر شدم تا تو ... مبادا بشوی

آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد :

چوب ما را بخوری ورد زبان ها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم ، کاش ... تو دریا بشوی

دانه برفی و آنقَدر ظریفی که فقط ...

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره عشق تو را هیچ کسی باز نکرد

تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از " وامق " و " مجنون " شده است

می توانی عذرا باشی ... لیلا بشوی !

می توانی فقط از زاویه یک لبخند

در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی

بعد ازین ، مرگ ، نفس های مرا می شمرد

فقط از این نگرانم ... که تو تنها بشوی

- مهدی فرجی -

كد آهنگ جدید

پخش موزیك آنلاین


نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
آمار سایت

كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


قالب وبلاگ