تبلیغات
نوشته هام - عشق

با تو حرف هایم تمامی ندارد
این شب ها با چه اشک هایی بر روی دفترم رود کارون می سازم
و تو با دیگران به خنده مشغولی !!
گاه گاهی از کوچه ی قلبم گذری کن
من چه انتظار ها میکشم تا خوابت را ببینم
اگر بدانی شاید دلت به رحم امد ولی چه معلوم ...
کاش بدانی چه کشیدم وقتی تو رفتی چند بار مردم
وقتی تو رفتی چند بار به زندگی لعنت دادم
اگر این ها را بدانی شاید دلت به رحم اید

یاد تو هرجا که هستم با منه
داره عمر من رو اتیش میزنه




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 خرداد 1389 توسط رضا
درباره وبلاگ
من به تنگ آمده ام از همه چیز بگذارید هواری بزنم ... - فریدون مشیری -

facebo0k : www.facebook.com/reza.namzi
instagram : rezanamazi73

می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین نقطه دنیا بشوی

ساده نگذشتم ازین عشق ... خودت می دانی ...

من زمین گیر شدم تا تو ... مبادا بشوی

آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد :

چوب ما را بخوری ورد زبان ها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم ، کاش ... تو دریا بشوی

دانه برفی و آنقَدر ظریفی که فقط ...

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره عشق تو را هیچ کسی باز نکرد

تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از " وامق " و " مجنون " شده است

می توانی عذرا باشی ... لیلا بشوی !

می توانی فقط از زاویه یک لبخند

در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی

بعد ازین ، مرگ ، نفس های مرا می شمرد

فقط از این نگرانم ... که تو تنها بشوی

- مهدی فرجی -

كد آهنگ جدید

پخش موزیك آنلاین


نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
آمار سایت

كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


قالب وبلاگ