تبلیغات
نوشته هام - داستان یه لحظه برای یک عمر گریه

سلام سلام
اول تشکر از رها جون و مریم که همیشه یرام یا نظر میذارن یا ایمیل میزنن ... دوم من یه قسمتی گفتم که چجوری با عشقم تموم کردم البته فکر کنم D: ولی خوب بازم میگم

 

گاهی وقتی یکی رو دوست داری اونم تو رو دوست داره ولی خوب یه روز به یه جایی میرسی که دیگه هیچ راهی برای با هم بودن نیست ... اون عاشقم بود مثل من دوتامون هم از هم خر تز بودیم !! مثل وقتی که اون من رو امتحان میکرد و به دوستاش میگفت تا بهم زنگ بزنن ببینه پا میدم یا نه ؟ یه روز دوستم گفت بیا ببین این چه جور دختریه بزار ببینم پا میده یا نه گفتم باشه اون دوستم وقتی عشق من رو دید دلش رو گرفت و نقشه کشید تا سارا رو از من بگیره و موفقم شد (الهی بمیره ) دوستم گفت اگه بهم پا داد همش تو سرش بکوب تا عاشق تر بشه منم خر بودم باور کردم !!! وقتی دیدم داره به دوستم پا میده بهش گفتم برای همیشه بای ! اما فردا دوریش رو حس کردم ولی فایده ای نداشت اون دیگه بر نگشت و من رو تو اتیش عشقش سوزوند !!




نوشته شده در تاریخ جمعه 28 خرداد 1389 توسط رضا
درباره وبلاگ
من به تنگ آمده ام از همه چیز بگذارید هواری بزنم ... - فریدون مشیری -

facebo0k : www.facebook.com/reza.namzi
instagram : story_of_rezas_life
telegram ID: rezanamaziy


یارم به یک لا پیرهن

خوابیده زیر نسترن

ترسم که بوی نسترن مست است و هشیارش کند



ای ماهتاب آهسته‌تر

از بام قصدش کن، گذر

ترسم صدای پای تو از خواب بیدارش کند

كد آهنگ جدید

پخش موزیك آنلاین


نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
آمار سایت

كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


قالب وبلاگ